مدح و شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا علیهالسلام
تویی همان که بنا کرده با مـرامی را به فـخـر آوَرَد اسـمِ تو هر امـامی را تو سیـّدالـشـهـدا حمزهای و این یعنی نداشت هیچکسی این چنین مقامی را میانِ معـرکـهها تـار و مار میکردی تـمـامِ هــیـمـنـۀ لـشـکـرِ حــرامـی را اگر امـیر تو باشی، هـمیشه میگـویم به عـالـمی ندهـم مـنـصبِ غلامی را عمویِ فاطمه! بعد از علی، پیمبر هم نـدیـد مـثـلِ تو بر زخـم، الـتـیـامی را تو الـتـیـامِ نـبی، فـاطـمه، علی بودی تو در کنارِ عـلی، ناصر النـبی بودی رسید کارِ تو در عـاشقی به جایی که زدی به معرکه با یاری از خدایی که همیـشه و همه جا بود ذکـرِ لبهـایت صدا زدی تو انا الحمزه، با صدایی که تـمـام لـشـکـرِ کـفـّـار را فــراری داد ولی رسـید در آن لحـظهها نـدایی که بیا که وقتِ وصال است، قهرمان اُحُد بـیا رسـیـده زمـانِ خـوشِ رهـایی که گمانم کنم که خودت با زبانِ خود خواندی میانِ خـلقِ حـمـاسه همین دعـایی که به پـیـشگـاهِ خـدا روسـفـیـد بـاشی تو همیشه خواستهای که شهـید باشی تو خـدا کـند که نیـفـتـد نگـاهِ خـواهـرِ تو به صورت و جگرِ پاره و به پیکرِ تو خـدا کـند که نبـیـند تو را میانۀ خـون چه ازدحامِ عجیبیست، حمزه بر سرِ تو شـبیه ابرِ بهـاریست چـشمِ فـاطمه و عـزا گـرفـتـه برایِ غـمت پـیـمبرِ تو نوشـتهاند پیـمـبر عـجـیب گـریان بود چه کرده است مگر دشمنِ ستمگرِ تو؟ خداش صبر دهد بر صفیّه خاتون که چه دلشکسته نشستهست در برابرِ تو غـمِ صـفـیـّه کجا و مـصـیـبتِ زینب؟ جهان رواست بمیرد به غربتِ زینب چه زینبی که به چشمش غمِ مکرَّر دید غروبِ روزِ دهم کودکانِ مضطر دید نوشـتهاند که از رویِ تل زمین افـتاد همان دقیقه که خنجر به روی حنجر دید میانِ معرکه او با هزار زحمت و رنج رسید مقتل و با گریه جسمِ بیسر دید هزار و نهصد و پنجاه، زخمِ کاری را مـیـانِ قـائـلـه بـر پـیـکـرِ بـرادر دیـد در آن مـیـانه به خـیـمه رسـید امّـا آه میان آتـش و خـون قـتـلگاهِ دیگر دید برای گفتنِ از او زبانِ غـم لال است به چشم دید حسینش میانِ گودال است |